روان شناسی که روانی شد..

روان شناسی که روانی شد..

فضایی برای تراوش روضه های ناشنیده و کتاب های خواندنی، تجربیات ناگفته و زندگی های نادیده ، غر هایی که هیچ گاه شنیده نشد و درد هایی که رنجش چشیده نشد...

عکاسی

عکاسی

با اینکه زیاد اهل عکس گرفتن نبودم،اما الان هر جا میرم محاله عکس نگیرم از اون فضا و چیزایی که وایب خوبی میدن. حقیقتا عکاسی خیلی حس خوبی داره دیدت رو به همه چیز جزئی تر میکنه هر چند من عکاس نیستم ولی الان عکس گرفتن رو دوست دارم.

پ.ن:امروزم بعد از یه پیاده روی خیلی طولانی یه سری عکس گرفتم که از ذوقم نمیدونم چکار کنم:)

باران

هوای بارونی امروز اینقدرررررر خوب بود که بعد از کلاس، بالاخره زدم بیرون و ساعت ها زیر بارون بودم، وقتی اومدم خونه،قشنگ خیس آب شده بودم.

خیلی زیاد راه رفتم، چیزی که خیلی بهش نیاز داشتم و انگار زیر بارون بودن بهترش هم کرد، سردرد هام بالاخره با بیرون رفتن خوابید. هوا اینقدر خوب بود انگار اومدی شمال، اصلا بهشت! 

با شمال خیلی فاصله داریم ولی امروز و جایی که من رفته بودم اصلا وایب شمال می‌داد شدید... کلی عکسای قشنگ گرفتم از طبیعت ، شکوفه ها و بارون دلم میخواست اینجا هم بذارم، ولی خب چون بعدا پاک میشن لطفی نداره. شاید هیچ وقت اینطور از بیرون بودن لذت نبرده بودم، حال مثبتی داشت واقعا فارغ از هیچی زیر بارون بودن، بیشتر میموندم دیگه با موش آب کشيده فرقی نداشتم و از طرفی هم سرماخوردگی در انتظارم بود برای همین به همین میزان قناعت کردم و با موی خیس نشستم تا خشک بشم:) 

بزن باران، و شادی‌بخشِ جان را
بباران شوق، و شیرین کن زمان را
به بامِ غرقه در خون دیارم
بپا کن، پرچمِ رنگین‌کمان را

بزن باران، که بی‌صبرند یاران
نمان خاموش! گریان شو بباران
بزن باران، بشوی آلودگی را
ز دامانِ بلندِ روزگاران...

و چه خوش خواند جناب قمیشی:

بارون و دوست دارم هنوز... بدون چتر و سر پناه... وقتی که حرفای دلم ، جا میگیرن توی یه آه...

 

باران

هوای بارونی امروز اینقدرررررر خوب بود که بعد از کلاس، بالاخره زدم بیرون و ساعت ها زیر بارون بودم، وقتی اومدم خونه،قشنگ خیس آب شده بودم.

خیلی زیاد راه رفتم، چیزی که خیلی بهش نیاز داشتم و انگار زیر بارون بودن بهترش هم کرد، سردرد هام بالاخره با بیرون رفتن خوابید. هوا اینقدر خوب بود انگار اومدی شمال، اصلا بهشت! 

با شمال خیلی فاصله داریم ولی امروز و جایی که من رفته بودم اصلا وایب شمال می‌داد شدید... کلی عکسای قشنگ گرفتم از طبیعت ، شکوفه ها و بارون دلم میخواست اینجا هم بذارم، ولی خب چون بعدا پاک میشن لطفی نداره. شاید هیچ وقت اینطور از بیرون بودن لذت نبرده بودم، حال مثبتی داشت واقعا فارغ از هیچی زیر بارون بودن، بیشتر میموندم دیگه با موش آب کشيده فرقی نداشتم و از طرفی هم سرماخوردگی در انتظارم بود برای همین به همین میزان قناعت کردم و با موی خیس نشستم تا خشک بشم:) 

بزن باران، و شادی‌بخشِ جان را
بباران شوق، و شیرین کن زمان را
به بامِ غرقه در خون دیارم
بپا کن، پرچمِ رنگین‌کمان را

بزن باران، که بی‌صبرند یاران
نمان خاموش! گریان شو بباران
بزن باران، بشوی آلودگی را
ز دامانِ بلندِ روزگاران...

و چه خوش خواند جناب قمیشی:

بارون و دوست دارم هنوز... بدون چتر و سر پناه... وقتی که حرفای دلم ، جا میگیرن توی یه آه...

 

اینجا اونقدر علمی صحبت نمی‌کنم، صرفا تجربیات روز و تفکرات شنیده و دیده و حاصل از دیدگاه خودم رو بیان میکنم، شاید این‌گونه به دل بشیند...